شروع قصه
ماجرا از شب‌هایی شروع شد که خواهرم از سالن زیبایی پرطمطراق برمی‌گشت و هر شب داستان تازه ای داشت که ما شب‌ها به‌جای شنیدن لالایی، داستان‌های عجیب‌وغریب از سالن‌های زیبایی می‌شنیدیم! از حساب‌وکتاب‌هایی که انگار جنی شده بودن و تهشان معلوم نبود، تا نوبت‌هایی که مثل دود می‌رفتن هوا و برنمی‌گشتن. بدتر از همه، آن رقابت‌های پرسنل بود که آدم را یادِ توطئه‌های دربار قاجار می‌انداخت! همان‌جا بود که فهمیدیم مشکلِ این صنف، نه سشواره و نه رنگ مو؛ مشکل اینه که “سیستم” ندارن و همه‌چیز به امانِ خدا رها شده.»
خلاصه ...
کمر همت بستیم که این کلاف سردرگم را باز کنیم. نشستیم و با کمک رفقای جانی، وب‌اپلیکیشن “هابچه” رو پی ریختیم تا مدیر و پرسنل و مشتری، هر کدام سرِ جای خودشان بنشینند و حق به حق‌دار برسد. اما میون راه دیدیم ای دل غافل! نرم‌افزار به‌ تنهایی معجزه نمی‌کنه. مدیرِ بیچاره یا وقت نداره فکر کنه، یا اگر وقت داره، نمی‌دونه کجای کار می‌لنگه. اینجا بود که دیدیم باید کنارِ این کدها، آگاهی و پیگیری هم باشه. پس هابچه را از یک “نرم‌افزارِ خشک” تبدیل کردیم به یک “پلتفرم جامع سیستم‌سازی”؛ جایی که هم ابزار هست، هم آموزش و هم یک همراه که تا رسیدن به مقصد، دست مدیر را رها نکنه.»
رفقامون:
«این هم از سیمایِ بانیان این خیرِ کثیر!
آن که در سمت چپ با خنده از پشت عکس انرژی میده، اسی مونه (مهندس اسماعیل عباسی نژاد)؛ بمبِ انرژی و استادِ کوچینگ که نمی‌ ذاره هیچ مدیری در میان راه، کم بیاره یا از خستگی نایِ حرکت نداشته باشه.

آن وسطی که با متانت نشسته، سجاد(مهندس سجاد کاشی)هستش؛ حکیمِ انفرماتیک که مراقبه تمامِ چرخ‌دنده‌های این دستگاه عظیم هستش که بی‌صدا و روان بچرخن.

و اما آن که گوشی به دست، سلفیِ این روزِ تاریخی را ثبت کرده، سامان(مهندس سامان اینانلو) مغز ایده و روایتگر ماجرا کسی که تصمیم گرفت بی‌نظمی این صنعت را جدی بگیره. و چنان پی‌ِ این ساختمان را محکم ریخته که با هیچ زلزله‌ای تکان نخوره.

؛ خلاصه که ما در تابستان ۱۴۰۵، بعد از گذشتن از هفت‌خوانِ رستم و چالش‌های این روزگار، هابچه را به دست شما سپردیم تا کمی به این شلوغی‌ها نظم بدیم و بذاریم شما به‌جای خاموش کردن آتیشِ مشکلات، به فکرِ پروازِ کسب‌وکارتون باشید.»